شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

دریایی بی کران یا گودالی کوچک فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان ازآن توست...

ثروت حقیقی یک ملت در ذخیره طلا و

نقره او نیست. بلکه در توان یادگیری او

و در بصیرت او و در درستکاری فرزندان اوست.

 

                                                                 «جبران خلیل جبران» 

 

 

« بزرگترین آرزو »

 

 

پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟ وی پاسخ داد: بزرگتریم آرزوی من این است که به بالاترین مکان در آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم ای رفقا ! چرا با این حرص و ولع، بهترین و عزیزترین سال های خود را به جمع آوری ثروت و عبادت طلا می گذرانید؟ در حالی که آنگونه که باید و شاید در تعلیم اطفالتان که مجبور هستید روزی ثروت خود را برای آنان باقی گذارید ، همت نمی گمارید؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

فقط عشق را تعلیم بده 

چون این چیزی است که تو هستی

                                           «دوره معجزات»

 

 

« انتخاب » 

 

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود .

نوبت به او رسید: « دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟» 

گفت: « می خواهم به دیگران یاد بدهم.» پذیرفته شد.

 چشمانش را بست. دید به شکل یک درختی در جنگل بزرگ درآمده است.

با خودگفت:« حتما اشتباهی رخ داده ، من که ای را نخواسته بودم.»

سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود حس کرد.

با خود گفت:« و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم.»

با فریاد غمباری سقوط کرد. با صدای غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد.

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود. 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

گدایان خیابان دهلی،قایقرانان قصر

بوکینگهام، کارگـــران کارخانه های

 دیترویت و شــما هرکه می خواهید

 باشــــید،سلـــول هــای همـــانند و

جداناپذیر تن واحد بشــریت هــستید

                             (وین دایر)

 

 

«تبعیض نژادی »

 

بدبختی زمانی است که به تو یاد می دهند

هندوانه را دوست نداشته باشی، اما تو دوست داری

بدبختی زمانی است که بچه همسایه دیوار به دیوارت یک مهمانی دارد و همه بچه های محل را دعوت کرده جز تو.

بدبختی زمانی است که هیچ کس به تو نگفته است مامور امنیتی فروشگاه اجازه نمی دهد که تو شانزده بار از پله برقی بالا و پایین بروی وقتی که مادرت سرگرم خرید است.

بدبختی زمانی است که تا شروع به بازی می کنی یکی شروع می کند به شمردن:

یک و دو و سه و چهار 

کاکا سیا به کنار

بدبختی زمانی است که در میابی بهترین دوستت اجازه دارد در استخر شنا کند اما تو اجازه نداری

بدبختی زمانی است که تاکسی، برای مادرت توقف نمی کند و مادرت شروع می کند به بد و بیراه گفتن

بدبختی زمانی است که برای اولین بار درک می کنی در خیلی از اصطلاحات بد، کلمه سیاه به کار رفته است

مثل «گربه سیاه»، «هنرهای سیاه»، «مهره سیاه»

بدبختی زمانی است که تو می خواهی پیرزنی سفیدپوست را برای عبور از خیابان کمک کنی و او فیکر می کند می خاهی کیفش را بزنی

بدبختی زمانی است که تو قبل از آغاز سال نو به فروشگاه می روی و میبینی که بابانوئل سفیدپوست است

                                       « لنگستون هیوز ، شاعر فقید سیاهپوست آمریکایی»  

 

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

تو با خدا، اکثریتی را تشکیل می دهی

که هیچ لشکری یارای برابری با آن را نخواهد داشت

 

 

« تقاضا »

 

مادر ترزا، سمبل عشق و خدمت و برنده ی جایزه صلح نوبل در آغاز فعالیت های خیرخواهانه اش رویایی در سر داشت.

او به سرپرستانش گفت:« من سه پنس (سه صد دلار) و آرزویی ازخدا دارم تا یتیم خانه ای درست کنم.»

سرپرشتانش به آرامی گفتند:« تو نمیتوای با سه پنس، یتیم خانه درست کنی تو با سه پنس نمی تانی هیچ کاری انجام دهی.»

او با تبسم گفت:« ولی با خدا و سه پنس میتوانم هرکاری بکنم»

ما به سوی نقطه ای در تاریخ رهسپاریم که انرژی معنوی خیلی نیرومندی است.همه آنچه لازم داریم که انجامش دهیم رفتن به سوی آن انرژی و درخواست کردن است.خدا منتظر است و همه آنچه لازم است انجام دهید این است که تقاضای کمک کنید.بسیاری از مردم یا تقاضا نمی کنند و یا رو برمی گردانند.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

دزد زده آنقدر کسانی را که از دزدی

بی خبرند تهمت میزند که گناه

او از دزد بیشتر می شود

«رسول اکرم (ص)»

 

 

«سوء ظن»

 

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.شک کرد که همسایه اش آنرا دزدیده باشد.برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد.مثل یک دزد راه میرود، مثل یک دزد که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند.آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد،لباسش را عوض کند نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد، زنش آنرا جابجا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف می زند و رفتار می کند.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |


با سلام

با تبریک سال نو ،به خاطر مشکلاتی که داشتم ،از جمله فوت پدر بزرگ عزیزم که عید نوروز را برایمان جور دیگری رقم زد، بعد از مدت ها با مطلب جدیدی بروز هستم.به امید آن که سال جدید پر از خوبی سبزی و شادی داشته باشید.

     «خرید»

 

     بچه ها عشق را اینگونه هجی می کنند

     ز-م-ان

 

یادش می آید وقتی که کوچک بود.روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خانه آمد.او دم در به انتظار پدر نشسته بود.

گفت بابا یک سوال بپرسم؟

پدرش گفت:بپرس پسرم چه سوالی؟

پرسید شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

پدرش پاسخ داد چرا چنین سوالی می کنی؟

-فقط می خواهم بدانم. پدرش گفت اگر می خواهی بدانی میگویم، ساعتی ٢٠ دلار

پسرک در حالی که سرش پایین بود آه کشید و گفت:می شود لطفا ١٠ دلار به من بدهید؟

پدر عصبانی شد و گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال این بود که برای خرید یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری ، سریع به اتاقت برو.من خیلی خسته ام و برای چنین رفتار های بچه گانه ای وقت ندارم.

بعد از حدود یک ساعت پدر آرام تر شد و فکر کرد که با پسرش خیلی تند رفتار کرده.به خصوص که خیلی کم پیش می آمد پسر از او درخواست پول کند.پدر به سمت اتاق پسر رفت و گفت:امروز کارم سخت و طولانی بود و ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این ١٠دلاری که خواسته بودی.

پسرک خندید و فریاد زد : متشکرم بابا.بعد دستش را زیر بالش کرد و دو اسکناس ۵ دلاری مچاله شده درآورد.پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته ،دوباره عصبانی شد و گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره از من درخواست پول کردی؟

پسرک گفت: برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان ٢٠ دلار دارم.پدر آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا یک ساعت زودتر خانه بیایید و با ما شام بخورید؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

برای ساخــــتن یــک دنیای خوب بایــد

مصالح خوبی به کار ببریم مثلا عشــق

با مصالحی از قبیل خشم و نفرت و جاه

طلــبی و آزمنـــدی چگـونه میتوانیم یک

دنیای خوب بسازیم؟؟

 

 

«اقامتگاه»

 

زنی پس از عمری زندگی در ناز و نعمت و خوگرفتن به تجملات زندگی، رخت از دنیا برمی بندد. در آن دنیا ، فرشته ای مامور نشان دادن اقامتگاه همیشگی او می شود.

آن دو پس از گذشتن از خیابانهای اصلی و عمارت های بسیار زیبا و مجلل، عمارت هایی که زن با دیدن هر یک از آنها تصور می کرد به او تعلق دارند، به حومه ی شهر رسیدند.

خانه های این محل رفته رفته کوچکتر و کوچکتر می شد، تا اینکه فرشته در حاشیه ای از آن به آلونکی بسیار محقر اشاره می کند و می گوید:«آن خانه مال شماست.»

زن می گوید:

«خاک عالم بر سرم من نمی توانم آنجا زندگی کنم.»

فرشته می گوید :

«متاسفم با مصالحی که به اینجا فرستادید،ساختن جایی بهتر از آن برایمان مقدور نبود.»

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

Your image is loading...

نیکی آن نیست که ثروت خود را با دیگران

قسمت کنی ، بلکه آن اســـت که غنای

 درونی انسان را بر آنها آشکار کنی

 

« آنطوری که می توانی باش »

 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف و نتراشیده و لباس های گل آلود ، با وقار و متانتی که در خود سراغ داشت، مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیشتر از معمول بر روی چهره ی او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر می دارد و به طرف او دراز می کند.

مرد مست هاج و واج، به مرد خوش لباس و خوش روی تابلو نگاه می کند و می گوید:«این که من نیستم»

نقاش پاسخ می دهد:« من شما را آنطوری که می توانید باشید کشیده ام

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

Design By : Mihantheme