شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

دریایی بی کران یا گودالی کوچک فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان ازآن توست...

اگر یک یهودی پایش بشکندمی گوید

خدا را شکر که هردو پایم نشکست و

اگر هر دو پایش بشکند می گوید خدا

شکر که گردنم نشکست

  « مثل یهودی »

 

«خدا را شکر...»

 

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم این یعنی او زنده و سالم است.

خدا را شکر که مالیات می پردزام . این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی می توانم بشنوم.

خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم این یعنی هنوز زنده ام.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدا را شکر که هدایای سال نو جیبم را خالی می کند.این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.   

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

«سرگذشت دو سنگ»

 

در یک موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته بودند که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند. کسی نبود که مجسمه ی زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود بامجسمه شروع به حرف زدن کرد:« این منصفانه نیست چرا همه پا روی من میگذارند تا تو را تحسین کنند؟مگر یادت نیست ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست، من شاکیم!»

مجسمه لبخند زد و آرام گفت: 

« یادت هست روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟»

سنگ پاسخ داد:

« آره آخر ابزارش به من آسیب می رساند، گمان کردم می خواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم.»

و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:

« ولی من فکر کردم که به تور حتم می خاهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. بطور حتم در پی این رنج، گنجی نهفته است»پس به او گفتم هر چه می خاهی ضربه بزن،بتراش و صیقل بده!

لذا درد کارهایش و لطمه هایی را که ابزارش به من می زدند به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشوم.

امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند.

 

 

ای خدای گیتی

ای پروردگار

مرا به عنوان یک موجود زنده به حساب نمی آوری

و به من اعتماد نداری؟

اگر غیر از این است

مرا در معرض مشکلات و سختی ها قرار بده.  

     

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

به خدا نگویید چه مشکلات بزرگی دارید به مشکلات بگویید که چه خدای بزرگی دارید...

 

 « فرمول موفقیت »

 

چند بار به زمین خوردید تا توانستید راه رفتن را بیاموزید؟ چقدر طول کشید تا بالاخره اولین گام استوار را بر روی زمین قرار دادید؟ فرزند من، ماه ها تلاش کرد تا بالاخره توانست راه برود. فرمول جادویی موفقیت همین است. تمام کودکان این جهان بالاخره راه رفتن را می آموزند. اما بزرگسالان چنین روشی در پیش نـــمی گیرند. بزرگســالان شکست را حتمی و محتوم می دانند. بنابراین اگر برای رسیدن به هدفی شکست بخورند،فقط ممکن است یک یا دو بار، روش دیگری را امتحان کنند.

کمتر کسی هست که بیش از این برای رسیدن به هدف اصرار ورزد.آنها خیلی زود اهداف خود را رها می کنند، دیگر ورزش نمی کــنند،شغل خود را رهـا می کنند،همسر خود را طلاق می دهند و....

فقط به این دلیل است که ناراحتی را تحمل نمی کنند.

 « آنتونی رابینز »      

نوشته شده در شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

Design By : Mihantheme