شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

دریایی بی کران یا گودالی کوچک فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان ازآن توست...

فقط عشق را تعلیم بده 

چون این چیزی است که تو هستی

                                           «دوره معجزات»

 

 

« انتخاب » 

 

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود .

نوبت به او رسید: « دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟» 

گفت: « می خواهم به دیگران یاد بدهم.» پذیرفته شد.

 چشمانش را بست. دید به شکل یک درختی در جنگل بزرگ درآمده است.

با خودگفت:« حتما اشتباهی رخ داده ، من که ای را نخواسته بودم.»

سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود حس کرد.

با خود گفت:« و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم.»

با فریاد غمباری سقوط کرد. با صدای غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد.

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود. 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

Design By : Mihantheme