شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید

دریایی بی کران یا گودالی کوچک فرقی نمی کند زلال که باشی آسمان ازآن توست...

«سرگذشت دو سنگ»

 

در یک موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه ی بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته بودند که مردم از راه های دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا می رفتند. کسی نبود که مجسمه ی زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بود بامجسمه شروع به حرف زدن کرد:« این منصفانه نیست چرا همه پا روی من میگذارند تا تو را تحسین کنند؟مگر یادت نیست ما هر دو در یک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست، من شاکیم!»

مجسمه لبخند زد و آرام گفت: 

« یادت هست روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟»

سنگ پاسخ داد:

« آره آخر ابزارش به من آسیب می رساند، گمان کردم می خواهد آزارم دهد، من تحمل این همه درد و رنج را نداشتم.»

و مجسمه با همان آرامش و لبخند ملیح ادامه داد:

« ولی من فکر کردم که به تور حتم می خاهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم. بطور حتم در پی این رنج، گنجی نهفته است»پس به او گفتم هر چه می خاهی ضربه بزن،بتراش و صیقل بده!

لذا درد کارهایش و لطمه هایی را که ابزارش به من می زدند به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشوم.

امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا می گذارند و بی توجه عبور می کنند.

 

 

ای خدای گیتی

ای پروردگار

مرا به عنوان یک موجود زنده به حساب نمی آوری

و به من اعتماد نداری؟

اگر غیر از این است

مرا در معرض مشکلات و سختی ها قرار بده.  

     

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مسعود علوی نظرات () |

Design By : Mihantheme