اکسیژن

شما آنچه را که می بینید باور نمیکنید

بلکه آن چیزی را می بینـید که قبلا به

عنوان یک باور انتخاب کرده اید

 

 

« اکسیژن »

 

مردی،شبی را در خانه ای روستایی می گذراند و پنجره های اتاق باز نمی شد.

نیمه شب احساس خفقان کرد و در تاریکی به سوی پنجره رفت.

نمی توانست آن را باز کند.با مشت به شیشه پنجره کوبید و هجوم هوای تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابید. صبح روز بعد،فهمید که شیشه ی کتابخانه ای را شکسته است و همه ی شب پنجره بسته بوده است. او فقط با فکر «اکسیژن» اکسیژن لازم را به خود رسانده بود.

 

 

 

/ 40 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

کاش همواره می توانستیم اینگونه بیاندیشیم....

نازنین

کاش همواره می توانستیم اینگونه بیاندیشیم....

صفا

گاهی یه توهم چقدر میتونه حیات بخش باشه واقعاَ. موفق باشی یا حق[گل]

زوربا

نمی دونم چی بگم , گاهی تو سیاهی سوت و کور فقط سوسوی کوچولوی ستاره هاس که مث یه لیوان آب خنک گلوی آدمو تازه می کنه!

کلاغ تنها

دانه برف از شرم کوچکی بر شیشیه پنجره اتاقم جان داد و من تنها اشکی دیدم از او به یادگار. میدانست چقدر تنهایی سخت است.

احمد

سلام خیلی قشنگ بود من به روزم[گل]

الناز

سلام ممنون که سر زدین و با اینکه نتونستم بیام و جواب بدم بازم با من همراه بودین مثل همیشه زیبا و عالی بود[لبخند][خداحافظ][گل]

تنهاترین ادم

خیلی خیلی زیبا بود[گل]

a

khob bood[شوخی]